تاريخ : چهارشنبه ٢۱ تیر ،۱۳٩۱ | ٩:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : جوادمهربانی

خرافات 4

آدرس مقاله در پایگاه مجلات تخصصی نور: مجله حوزه و دانشگاه زمستان 1375 - شماره 9 (از صفحه 29 تا 37)

تعداد اصلاحات ویرایشی بیش از 500 تا

عنوان مقاله:

کیفیت ارتباط ساحت‌های وجود انسان

نویسنده: بهشتی، محمد

چکیده:

کلمات کلیدی:

حوزه و دانشگاه شماره 9 (صفحه 29)

یکی از بحث‌های اساسی انسان‌شناسی، ارتباط ساحت‌های وجود انسان، یعنی روح و بدن اوست. از دیرباز اندیشمندان و صاحب‌نظران با سه سؤال در زمینه ارتباط روح و بدن و چگونگی تأثیر و تأثّر این دو بر هم، روبرو بوده‌اند:

1 اگر انسان آمیخته‌ای از روح مجرد و بدن مادی است و از دو حقیقت بیگانه ترکیب یافته است، ارتباط این دو و نیز ماهیت واحده انسان چگونه توجیه‌پذیر است؟ به عبارت دیگر، اگر انسان از جوهر مجرد نفسانی و جوهر مادی جسمانی ترکیب یافته است، آیا روح و بدن در اصل هستی و در آغاز پیدایش هیچ‌گونه ارتباطی با هم نداشته و به طور کلی از هم بیگانه بوده‌اند، یا اینکه در اصل هستی ارتباط عمیق و بنیادین داشته و دارند؟

2 پس از تعلق روح به بدن، ارتباط این دو چگونه است؟ ارتباط یک طرفه است یا متقابل؟ اگر ارتباط متقابل است نمونه‌های تأثیر و تأثر هر یک چیست؟ آیا رفتار و اعمال انسان که به وسیله بدن و اعضای آن انجام می‌شود، در ساختن شخصیت انسان و تکامل و انحطاط روح او تأثیر دارند یا نه؟

3 پس از مرگ بدن، آیا «روح فنا ناپذیر» با «بدن فروپاشیده» ارتباطی دارد یا نه؟ و اگر ارتباطی هست در عالم برزخ و هنگام رستاخیز چگونه است؟

قبل از آنکه به پاسخ پرسش‌های فوق بپردازیم، یادآوری دو نکته لازم است:

1 بحث ارتباط روح و بدن هنگامی مطرح است که وجود روح در انسان، تجرد روح و آمیختگی انسان از روح و بدن به اثبات رسیده باشد، وگرنه، در صورتی که هویت انسان در بعد مادی خلاصه شود و روح، چیزی جز خاصیت ماده و برآیند فعالیت‌های عضوی بدن نباشد، نوبت به سؤال‌های فوق نمی‌رسد.

2 بحث ارتباط روح و بدن و چگونگی آن، یک بحث فلسفی است؛ گو اینکه در بیان نمونه‌های تأثیر و تأثر روح و بدن و بیان آثار ارتباط متقابل این دو، می‌توان از دانش‌های روز مانند: زیست‌شناسی، فیزیولوژی و روانشناسی بهره جست.

اینک به پاسخ سه سؤال فوق می‌پردازیم و ارتباط روح و بدن را در اصل پیدایش، بعد از تعلق روح به بدن و بعد از مرگ بدن، مورد بررسی قرار می‌دهیم.

پاسخ سؤال اوّل

در ارتباط با سؤال اوّل (ارتباط روح و بدن) ، پاسخ فلاسفه بزرگ متفاوت است. در این نوشتار به اختصار چهار نظریه را بیان می‌کنیم:

نظریه اول: بیگانگی روح از بدن

 

 


افلاطون می‌گوید: روح، جوهر مجردی است (پیراسته از جرم، زمان، مکان، انقسام پذیری و ...) که بالفعل و قدیم است و قبل از بدن موجود بوده و فعلیّت داشته است؛ ولی بدن جوهری است جسمانی، روح از مرتبه خود تنزل کرده و به بدن تعلق می‌گیرد. بنابراین روح انسان از عالم دیگری است و به جسم هبوط کرده است و بدن به منزله زندان اوست. روح از عالم ملکوت است و از آن عالم تنزّل نموده و در زندان تن گرفتار شده است. بر این اساس، این دو در اصل هستی هیچ ارتباطی با هم ندارند و کاملاً از هم بیگانه هستند. نفس، موجودی مجرد، بالفعل، قدیم و ملکوتی است ولی بدن، موجودی جسمانی، حادث و دنیوی است.

به طور اختصار می‌توان سؤالات زیر را درباره این نظریه ارائه کرد:

اوّلاً: ماهیت واحد انسان بر اساس این نظریه چگونه توجیه‌پذیر است؟ آیا ترکیب روح و بدن ترکیب انضمامی نخواهد بود؟

ثانیاً: ارتباط روح و بدن چگونه ارتباطی خواهد بود و وقتی دو عنصر بیگانه و دو حقیقت متضاد، ماهیت انسان را تشکیل می‌دهند، تصویر ارتباط این دو چگونه خواهد بود؟ آیا ارتباط این دو، بسیار کمرنگ و سطحی نخواهد بود؟

ثالثاً: در صورت فعلیّت نفس و کامل بودن او پیش از بدن، چه امری باعث شد که از عالم ملکوت هبوط نماید و در زندان تن زندانی شود؟

نظریه دوم: وابستگی روح و بدن

ارسطو نظریه استاد خود (افلاطون) را نپذیرفت و معتقد شد که رابطه روح و بدن، عمیق و وثیق است و این ارتباط، بر اساس ارتباط صورت با ماده قابل توجیه است. در نظریه ارسطو نه تنها از قدیم بودن روح و فعلیّت آن پیش از بدن اثری نیست، بلکه روح را حادث به پیدایش بدن می‌داند و به ادله‌ای نیز استناد کرده است. این نظریه نفس و بدن را دو عنصر جدایی‌ناپذیر می‌داند. نفس، صورت جسم است و هر صورتی با ماده خود تلائم و سازگاری دارد و روح و جسم با هم و همراه هم به وجود می‌آیند و ترکیب روح و بدن، ترکیبی اتحادی است؛ نه اینکه انسان از دو ذات و دو ماهیت ترکیب یافته باشد، نیمی از حقیقت انسان، جسمانیت او باشد و نیم دیگر نفسانیت او. این چنین نیست که انسانیت انسان به صورت اوست و آن روح مجرد اوست که اندیشه، اراده و حالات گوناگون انسان به آن وابسته است و نقش اصلی را در بروز و ظهور این آثار به عهده دارد.

این نظریه مورد پذیرش مشائیان، از جمله فارابی و ابن سینا نیز قرار گرفته است.

در باره این نظر ارسطو سؤال‌هایی مطرح است:

  1. آیا هنگامی که روح به بدن تعلق می‌گیرد، مواد تشکیل دهنده بدن انسان و میلیون‌ها سلّول زنده آن، هر کدام صورت و فعلیت خاص خود را دارند و روح به عنوان صورت فوقانی به آن‌ها تعلق می‌گیرد؟ یا آنچه در انسان زنده فعلیّت دارد فقط روح اوست و بدن وی بالقوه موجود است؟
  2. آیا می‌توان پذیرفت که بدن انسان هنگام تعلق روح به آن، وجود بالفعلی جدای از وجود روح ندارد و هنگامی که انسان می‌میرد و روح از بدنش مفارقت می‌یابد، بدن وجود بالفعل می‌یابد و صورت جدیدی پیدا می‌کند؟
  3. چگونه می‌توان صورت‌های طولی و عرضی را از هم جدا کرد و باز شناخت؟

ملاحظه می‌کنید که هرچند نظریه ارسطو نسبت به نظریه افلاطون مزایایی دارد، ولی در عین حال خالی از ابهام هم نیست.

نظریه سوّم: دیدگاه شیخ اشراق

شیخ اشراق در زمینه ارتباط روح و بدن سه سخن اساسی دارد:

الف: حدوث روح به حدوث بدن است؛ سهروردی معتقد است که روح انسان قبل از بدن وجود نداشته است؛ نه فعلیتی داشته و نه می‌توان او را قدیم دانست. وی سخن افلاطون و نوافلاطونیان را نمی‌پذیرد و می‌گوید: اگر روح قبل از جسم وجود داشته، چه چیزی او را به مفارقت از عالم قدس واداشته است؟ آن که در عالم نور است چه اشتیاقی به عالم ظلمت دارد و چگونه ممکن است روح را که به نظر شما قدیم است چیز حادثی، جذب کند؟ اگر روح در عالم علوی موجود بوده و فعلیّت داشته است، چگونه به جسم تعلق گرفته است (مگر کامل نبوده است؟) ؛ نیز اگر روح قبل از جسم موجود بوده است، چون روح هر انسانی با روح دیگران در نوع متفق هستند و اختلافی ندارند، باید همه ارواح، قبل از ورود به جسم مادی دقیقاً در شرایط یکسانی بسر ببرند. ضمناً اگر وجود روح قبل از وجود جسم باشد، یا تدبیر دارد یا ندارد؟ اگر تدبیر دارد چه چیزی را تدبیر می‌کند و اگر تدبیر ندارد  که ندارد  پس معطّل می‌ماند؛ بنابراین، حدوث روح به حدوث بدن است و قدیم نیست.

ب: تدبیر نفس ناطقه به واسطه روح حیوانی است؛ شیخ اشراق معتقد است از آنجا که روح انسان در کمال لطافت و تجرد است و از مکان، زمان و ماده منزّه است، نمی‌تواند بدون وساطت، برای جسم مادی تدبیر کند. بر این اساس بین روح و بدن، واسطه‌ای به نام «روح حیوانی» وجود دارد و نفس ناطقه و روح انسانی، به طور مستقیم در روح حیوانی که در جمیع اجزای بدن ساری و جاری است و منبع آن حفره چپ قلب است و عامل قوای مدرکه و محرکه است تصرف کرده و توسط آن بدن را هدایت می‌کند.

ج: رابطه شوقی؛ شیخ اشراق می‌گوید: هنگامی که بدن انسان آماده شد، نفس ناطقه از عالم روحانی افاضه می‌گردد؛ در واقع وقتی بدن آماده پذیرش روح شد، روح انسانی ایجاد شده و به او تعلق می‌گیرد. رابطه روح و بدن رابطه شوقی است؛ زیرا روح هرچند ذاتاً تجرد دارد، ولی از نظر فعل وابسته به بدن است و فعلیت یافتن روح، تنها از راه تعلق به بدن میسّر است. وی در حکمت الاشراق صریحاً چنین می‌گوید: و کان علاقته مع البدن لفقره فی نفسه (شرح حکمت الاشراق، ص 514) . بنابراین تعلق روح به بدن، به این علت است که بالفعل شدن روح و تکامل قطعی و فعلی آن، تنها از راه تعلق به بدن است. از سوی دیگر بدن نیز نیازمند تدبیر نفس ناطقه است و بدون آن راه به جایی نمی‌برد.

بر اساس این نظریه، ارتباط روح ابتدا با روح حیوانی است و سپس به واسطه روح حیوانی با بدن ارتباط پیدا می‌کند. نظریه شیخ اشراق از جهات زیر قابل تأمل است:

  1. 1 شیخ اشراق به این معنی روح را جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء دانسته است که روح پیش از پیدایش بدن وجود ندارد و هیچ‌گونه فعلیّتی برای او نیست؛ بلکه وقتی بدن آماده پذیرش روح شد، روح بر آن افاضه می‌شود؛ بنابراین در اصل پیدایش و در آغاز هستی، ارتباط آن‌ها، ارتباط دو موجود مجرد و مادی است و هیچ کدام به واسطه دیگری تکوّن نیافته است.
  2. 2 رابطه روح و بدن بر اساس ارتباط شوقی توجیه شده است، نه بر اساس ماده و صورت. این سخن هرچند توجه تازه‌ای به ماهیت روح و بدن است، ولی آن گونه که شایسته است رابطه شوقی در آن تبیین نشده است.
  3. 3 بدن و روح در کمال و نقص، عکس یکدیگر هستند؛ هر قدر انسان از شواغل مادی و حجاب تن رهایی یابد، به همان مقدار به حیات واقعی نزدیک می‌شود. بر این اساس، بدن حجاب روح و زندان اوست، پس چگونه می‌توان ماهیت مادی انسان را توجیه کرد؟

تاکنون روشن شد که: افلاطون بر دوگانگی روح و بدن و بیگانگی آن‌ها از هم تأکید کرده است و در نظریه ارسطو و شیخ اشراق، هرچند از دوگانگی و بیگانگی روح و بدن اثری نیست، ولی ارتباط واقعی و بنیادین روح و بدن تبیین نشده و آنچه بیان شده است، دارای ابهام است.

نظریه چهارم: یگانگی روح و بدن

صدر المتألهین شیرازی در زمینه ارتباط روح و بدن، به دیدگاهی نو دست یافته است که در تاریخ تفکر اسلامی بسیار بدیع و با اهمیت است. وی بر اساس حرکت جوهری ارتباط روح و بدن را بیان کرده است و در این زمینه به نتایج مهمی درباره روح دست یافته است که به آن می‌پردازیم:

الف: جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء؛ صدرالمتألهین معتقد است روح پیش از جسم وجود نداشته است و این‌گونه نیست که قبل از تعلق و ارتباط با بدن، فعلیّت داشته و سپس به بدن تعلق یافته باشد. روح به وسیله حرکت جوهری ماده تکوّن یافته است و هرچند خاصیت و اثر ماده نیست، اما کمال جوهری ماده است؛ بنابراین مبدأ پیدایش روح، ماده جسمانی است. بر اساس حرکت جوهری، ماده بدنی این استعداد را دارد که در دامان خود موجودی بپروراند که مراحل وجودی را از ضعف به کمال طی نماید. بنابراین استعداد و آمادگی بدنی و حرکت در جوهر از شرایط وجود روح است و روح در ضمن جوهر بودن با بدن وابستگی حقیقی دارد. معنای جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء بودن روح این است که رابطه روح و جسم، رابطه‌ای بنیادین، عمیق و در اصل هستی است. خلاصه اینکه؛ ماده جسمانی، در ذات و جوهر خود کامل شده و دارای درجه‌ای از وجود می‌شود که به حسب آن درجه، غیرمادی و غیر جسمانی است و آثار و خواص روحی از قبیل اندیشه، اراده و حالات روحی دیگر، مربوط به آن درجه از وجود است.

وی می‌گوید: وقتی در قرآن تدبّر می‌نمودم، آیه دوازدهم سوره مؤمنون را به دقت مطالعه کردم، متوجه شدم خداوند پس از بیان مراحل پیدایش مادی انسان (نطفه، علقه، مضغه، عظام و لحم و تکمیل بدن) می‌فرماید: ثم انشأناه خلقا آخر ... یعنی همین ماده بدنی را آفرینش دیگری کرد. به فعلیتی جدید در آوردیم. پس ارتباط روح و جسم، بنیادین و در آغاز پیدایش واصل هستی بوده است.

ب: هویّت روح وابسته به بدن است؛ ارتباط روح و بدن رابطه خارجی عرضی نیست؛ بلکه نحوه وجود روح و نفسیّت آن به این است که با بدن ارتباط دارد. روح موجودی جوهری است که در هویتش ارتباط با بدن وجود دارد و بر او عارض نشده است. پس ارتباط روح و جسم، ارتباط زاید بر ذات نیست؛ بلکه در محور وجود و ذات روح، ارتباط با بدن نهفته است.

ج: اشتداد جوهری، تکامل است نه تجافی؛ برخی می‌پندارند وقتی ماده بدنی در اشتداد خود و در حرکت و تغییر جوهری خود، به مرحله‌ای می‌رسد که تجرد داشته، ماده تبدیل به وجود برتر می‌شود، باید از ماده کاسته شود. صدرالمتألهین در جواب این پندار می‌گوید: موجود مادی و موجود مجرّد دو حقیقت متباین نیستند، بلکه صدر و ذیل یک حقیقت هستند؛ موجود مجرد صدرنشین است و موجود مادی در ذیل جای دارد. بر این اساس دگرگونی و حرکت از ماده شروع می‌شود تا به مرحله‌ای برسد که تجرد نفسانی پیدا کند. خلاصه اینکه: اگر تجافی‌ای در کار بود، قطعاً می‌بایست از ماده کاسته شود ولی این حالت، ترقی و تکامل و اشتداد وجود است.

د: انسان نوع الانواع نیست؛ با توجه به اشتداد و دگرگونی در وجود و حرکت جوهری، روح انسان پس از تعلق به بدن چون از نظر فعل، مادی است و تجرد تام ندارد و از این جهت نیز به جسم نیازمند است در حرکت وجودی نیز تداوم پیدا می‌کند. اینجاست که هویتِ روح و تکامل و انحطاط او در گرو اعمال و رفتار انسان است و روح وامدار روش، منش، ملکات و خصلت‌هاست. ممکن است این روح به سوی خوی حیوانی حرکت کند و ممکن است به سوی فرشته‌خویی هدایت شود (تا خود انسان چه بخواهد) . برای روح انسان مراتب بسیاری وجود دارد که بالاترین آن‌ها از آنِ انبیا و اولیاست.

نتیجه بحث اینکه بر اساس نظریه افلاطون، رابطه روح و جسم سطحی است و این دو به طور کلی از هم بیگانه هستند. چون روح پیش از بدن موجود بوده و فعلیت تام داشته است، بنابراین هم قدیم بوده است و هم بالفعل؛ ولی بدن امری حادث و جسمانی است و این دو هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند.

نتیجه دیدگاه ارسطو و مشائیان هم این است که: روح پیش از بدن وجود نداشته و پیدایی آن به حدوث بدن است و ارتباط این دو بر اساس ارتباط صورت و ماده توجیه می‌شود. البته ارتباط روح و بدن در اصل هستی ارتباطی یک‌طرفه است و هنگامی که بدن آماده روح پذیری می‌شود، روح از عالم بالا حادث شده و به بدن تعلق می‌گیرد.

شیخ اشراق نیز روح را حادث به حدوث بدن می‌داند، ولی ارتباط این دو را بر اساس حب و شوق توجیه می‌کند و می‌گوید: همان‌گونه که بدن به مدبّر نیاز دارد و به مدبر خود شوق دارد و ابزار کمال خود را می‌جوید، بنابراین ارتباط روح و بدن ارتباطی دو طرفه است.

بر اساس دو رأی اخیر، نوعی ارتباط واقعی میان روح و بدن به اثبات رسید و دوگانگی روح و بدن آن گونه که در رأی افلاطون به چشم می‌خورد در آن‌ها منتفی شد، ولی باز هم به جنبه یگانگی روح و بدن و ارتباط وثیق و عمیق آن‌ها توجه نشده است.

بر اساس نظریه صدرالمتألهین ارتباط روح و بدن، ارتباطی متقابل، ژرف و در اصل هستی است. در این نظریه، دیگر سخن از تعلق روح به بدن و فعلیت روح پیش از بدن نیست؛ بلکه ماده در ذات خود و جوهریت خود اشتداد پیدا می‌کند، پیش می‌رود و به درجه‌ای از وجود می‌رسد که به حسب آن درجه، غیرمادی و غیر جسمانی است و آثار خواص روحی مربوط به آن درجه است. بنابراین، سخن از یگانگی روح و بدن است.

در نظریه ملاصدرا این نکته قابل تأمل است که حرکت جوهری و اشتداد و تکامل ماده، حقایقی غیرقابل انکار هستند؛ امّا باید دانست که ماده جسمانی، در ذات و جوهره وجودی خود متکامل می‌شود، اشتداد وجود پیدا می‌کند و آن چنان پیش می‌رود که از نظر خصوصیات فیزیولوژیکی، از اندام گیاه و حیوان کامل‌تر و معتدل‌تر می‌شود و به جایی می‌رسد که شایستگی افاضه نفس ناطقه و روح‌پذیری را پیدا می‌کند و در تکامل و اشتداد وجودی، به جایی می‌رسد که تناسبی بین روح مجرد و بدن جسمانی لطیف و معتدل پدید می‌آید و بر این اساس ارتباط واقعی این دو و تناسب وجودی این دو کاملاً توجیه‌پذیر است.

پاسخ پرسش دوّم

با تأمل در آنچه گذشت می‌توان به ارتباط روح با بدن پس از تعلق آن به بدن نیز پی‌برد. بر اساس رأی افلاطون، رابطه روح و بدن رابطه‌ای تدبیری است، یعنی بدن به مثابه ابزار روح و وسیله تدبیر اوست و طبعاً بدن خدمتکار روح است و به اوامر او گوش فرا می‌دهد. تأکید فراوان افلاطون بر این است که روح بر بدن تأثیر می‌گذارد و گویی جنبه جسمانی، تحت نفوذ و تأثیر جنبه نفسانی، هویت خود را فراموش می‌کند و ارتباط یک‌طرفه می‌شود.

ارسطو هرچند رابطه روح و بدن را رابطه‌ای تدبیری دانسته است، ولی تأثیر بدن را بر پدیدارهای نفسانی مورد توجه عمیق قرار داده و ارتباط روح و بدن را ارتباطی متقابل می‌داند.

همان‌طور که گفتیم: شیخ اشراق رابطه روح و بدن را رابطه تدبیری نمی‌داند؛ بلکه معتقد است رابطه این دو، رابطه شوقی است؛ یعنی بدن و روح به یکدیگر وابستگی دارند؛ روح به لحاظ کمال‌یابی از طریق اعمالی که به وسیله بدن و اعضای بدن انجام می‌شود و بدن، به لحاظ نیاز به تدبیر و اداره شدن از سوی روح؛ بنابراین ارتباط آن‌ها متقابل است.

صدرالمتألهین نه تنها رابطه تدبیری و ابزاری را رد کرده است، بلکه معتقد است رابطه یگانگی بین روح و بدن حاکم است. وی در عین حال، تأثیر متقابل هر یک را غیر قابل انکار دانسته است. از یک سو حالات روانی و خصلت‌ها و ملکات و به طور کلی نفسانیات، باز تابی از اعمال و رفتار بدنی است و از سوی دیگر، خلقیات، اندیشه‌ها و حالات روانی بر بدن و کار و فعالیت او تأثیر می‌گذارد.

پس از این مقدمه، شایان ذکر است که ارتباط روح و بدن و تأثیر متقابل این دو از قدیم مورد بحث بوده است. در گذشته‌های دور مردم معتقد بودند که ارواح، بیماری‌ها را به وجود می‌آورند و برای درمان آن‌ها باید از همان نیرو استفاده کرد و ارواح خبیثه‌ای را که به جسم وارد شده و آن را بیمار کرده‌اند، باید از طریق سحر و جادو و اوراد و ادعیه بیرون راند.

افلاطون معتقد بود همان‌طور که چشم را بدون سر، و سر را بدون بدن نمی‌توان درمان نمود، بدن را نیز نمی‌توان بدون در نظر گرفتن روان درمان کرد.

ارسطو معتقد بود احساسات آدمی بر بدن، و ویژگی‌های بدنی بر روح او تأثیر می‌گذارد. وی در بیان مشاهدات خود می‌گوید: احساسات آدمی نظیر خشم، ترس، خوشحالی و ... هر یک به نوبه خود بر بدن و فعالیت آن اثر می‌گذارد.

در زمینه بیان نمونه‌های تأثیر متقابل روح و بدن، اگر به یافته‌های زیستی، فیزیولوژیکی و روان‌شناختی مراجعه شود، نمونه‌های فراوانی از این تأثیر و تأثر به چشم خواهد خورد.

فلاسفه بزرگ و اندیشمندان علوم زیستی و روانشناسی در پژوهش‌های خود به نمونه‌هایی از ارتباط و تأثیر متقابل روح و بدن رسیده‌اند. ابن‌سینا با کمک گرفتن از تخصص پزشکی خویش و با الهام از افکار فلسفی و عرفانی این تأثیر متقابل را به روشنی بیان کرده است.

یکی از شاخه‌های پزشکی، طب روان‌تنی است و بیماری‌های روان تنی آن گروه از بیماری‌هایی هستند که عوامل عاطفی و هیجانی، نقش اساسی در ایجاد آن‌ها دارند؛ هر چند علائم بیماری به صورت ضایعات جسمی ظاهر می‌شود. پزشکان در این شاخه پزشکی بر پیوستگی روح و بدن تأکید فراوان کرده‌اند و درمان یکی از این دو را بدون توجه به دیگری، نامعقول شمرده‌اند.

در این قسمت با استفاده از یافته‌های ابن‌سینا، شیخ اشراق و صدرالمتألهین و نیز با بهره جستن از دانش جدید، نمونه‌هایی از تأثیر متقابل روح و بدن را در دو بخش بیان می‌کنیم:

الف: تأثیر روح بر بدن

1 حرکت ارادی: تأثیر روح بر بدن در حرکت ارادی کاملاً محسوس است. هنگامی که روح پس از طی مراحل: ادراک، شوق و عزم بر انجام کار، تصمیم به انجام آن می‌گیرد، بدن را به حرکت در می‌آورد و به وسیله بدن، در طبیعت و موجودات بی‌جان و جاندار تصرفاتی انجام می‌دهد.

2 تأثیر نفسانیات و انفعالات در بدن: بدون شک خُلقیات، نفسانیات و انفعالات بر بدن تأثیر می‌گذارند. انفعالاتی مانند ترس، غم و شادی، موجب تغییر مزاج، ترشح بزاق و رخدادهای شادی بخش و یا غمباری می‌شوند. در برخی موارد، ترس و اندوه، مزاج بدنی را به هم می‌زند و از طریق تأثیر اعمال نباتی، موجب مرگ و یا ابتلای به بیماری‌های شدید می‌شود. درد و غم در بسیاری از موارد، عمل جذب و هضم غذا را مشکل می‌سازند. خشم و غضب، جریان خون را تند و در نحوه تنفس و ضربان قلب و سرخی چهره اثر می‌گذارند و بالعکس، ترس، جریان خون را کند می‌سازد و در چگونگی تنفس و رنگ چهره تأثیر می‌گذارد.

3 تلاش فکری و فرسودگی بدن: تلاش فکری، بدن را فرسوده می‌سازد و از عمر انسان می‌کاهد. تجربه علمی، این موضوع را به اثبات رسانده است. نیراک (Nayrac) دانشمند فیزیولوژیست بر اساس آزمایش‌های مکرر ثابت کرده است که کار فکری، گلبول‌های قرمز خون را تقلیل می‌دهد و اثر مخربی بر دستگاه بدنی انسان دارد.

4 قدرت روح و درمان بدن: ابن سینا با توجه به تجارب پزشکی خویش اعتقاد دارد یک بیمار جسمانی را از راه قدرت روح و قدرت اراده می‌توان کاملاً درمان نمود. به همین صورت، یک فرد سالم نیز ممکن است تحت تأثیر توهم بیماری و یا تلقین بیماری، بیمار شود.

این گفته را با آزمایش‌های جدیدی که بر بیماری‌های روان‌تنی انجام داده‌اند، می‌توان تأیید کرد. آزمایش‌های مکرر، این حقیقت را آشکار می‌سازد که احساس خصومت، افسردگی و اضطراب، به نسبت‌های مختلف، پایه بسیاری از بیماری‌ها و اختلالات جسمانی است. بیمار بندرت از اضطراب، افسردگی، تنش‌های درونی و حساسیت‌ها اظهار ناراحتی می‌کند و به جای شکایت از پدیده‌های روانی، بیشتر از علائم ظاهری مثل استفراغ، اسهال، بی‌اشتهایی و... شکایت می‌نماید. اگر علت درونی بروز این ناراحتی‌های جسمانی معلوم شود، به سرعت می‌توان آن‌ها را درمان کرد.

5 تأثیر اندیشه: اندیشه‌ها و تصورات، بدن را تحت تأثیر قرار می‌دهند و تغییرات جسمانی، تابع حالات روحی است. اندیشه تصور سقوط از دیوار مرتفع، موجب سرگیجه و سقوط احتمالی می‌شود. ابن سینا می‌گوید: حالات نفسانی و اندیشه‌ها بر بدن تأثیر می‌گذارد؛ مثلاً درک عظمت الهی و اندیشه در آفرینش خداوندی، جسم را تحت تأثیر قرار می‌دهد. شیخ‌الرئیس همچنین اعتقاد دارد: اگر والدین هنگام عمل زناشویی به چهره‌ای زیبا توجه داشته باشند، همین توجه ذهنی باعث می‌شود که چهره نوزاد، شبیه همان چهره زیبایِ مورد توجه باشد و نیز اگر آن چهره زشت باشد ...

6 تأثیر روح قوی بر جسم دیگران: بسیاری از فلاسفه (از جمله ابن سینا و شیخ اشراق) اعتقاد دارند اگر روح قوی باشد، می‌تواند بر بدن دیگران تأثیر بگذارد. ابن‌سینا شواهدی از خواب مصنوعی و تلقین نفسانی را مطرح می‌سازد. نکته مهم در یافته‌های او این است که وی عامل تحقق این امور را طبیعت روح می‌داند. به عبارت دیگر، عامل پیدایش خواب مصنوعی، سحر، تلقین و چشم زخم، دخالت نیروی فوق طبیعی بیرونی نیست؛ بلکه عامل پیدایش این‌گونه امور، خود روح است.

شیخ‌الرئیس علت صدور حوادث غیر عادی و امور خارق‌العاده‌ای مانند اخبار از غیب و انجام کارهای شگفت انگیزی که از توان انسانی عادی خارج است، قدرت روح دانسته است.

شیخ اشراق، قلمرو قدرت روح انسان را بی‌نهایت می‌داند و معتقد است که روح نه تنها می‌تواند در جهان هستی تصرف کند، بلکه می‌تواند از بدن جدا شده و به حیات خود ادامه دهد. انسان بر اثر قدرت روح می‌تواند اجسام بسیار سنگین و خارج از حیطه قدرت معمولی را جابجا کند، چنان که حضرت امیر علیه‌السلام این کار را انجام داد و فرمود با قدرت معنوی چنین کردم. انسان، با قدرت روح می‌تواند تا مدت مدیدی بدون غذا زندگی کند و علت این امر، این است که وقتی روح انسان به سوی عالم بالا انجذاب پیدا کرد، همه قوا در خدمت آن عالم قرار می‌گیرد و «قوای نباتی» معطّل می‌ماند؛ البته شیخ اشراق در مورد هیپنوتیزم اعتقاد دارد که اساس هیپنوتیزم ضعف نفس کودکان و کسانی است که به خواب می‌روند و کسانی که از قدرت هیپنوتیزم بهره‌مندند، در واقع از ضعف نفوس بهره می‌جویند.

ب: تأثیر بدن بر روح

بدون تردید ویژگی‌های جسمانی هم تأثیر مهمی بر روحیات و شخصیت انسان دارد. این حقیقت را نمی‌توان انکار کرد که نفسانیات، بازتابی از ویژگی‌های جسمانی و کم و کیف کار بدن است. آزمایش‌های مکرر، دخالت ویژگی‌های بدنی را در ساختن خلق و خوی انسان و نیز تکون ملکات ثابت کرده است. در اینجا به بیان پاره‌ای از این تأثیرات شگرف می‌پردازیم:

  1. تأثیر غُدد بر حالات روحی: یکی از عوامل مؤثر در حالات روحی، غدد داخلی است. غدد، عواملی هستند که در تنظیم حالات روحی مانند تنظیم هوش، کم هوشی، عقب افتادگی هوش، پرخاشگری، تمایل جنسی و... نقش تعین کننده‌ای دارند. کم کاری غده تیروئید، پیامدهای ناگواری از جمله عقب افتادگی هوشی به بار می‌آورد.
  2. تأثیر تفاوت‌های فیزیکی اندام در حالات روحی: تفاوت‌های فیزیکی موجود بین انسان‌ها همان است که ما آن‌ها را با خصوصیاتی از قبیل چاق، لاغر، بلند و کوتاه و... در افراد را می‌شناسیم. کرچمر روانشناس معروف پس از تحقیقات فراوان در این زمینه ادعا کرد می‌توان افراد آدمی را در سه گروه «کوتاه و چاق» ، «عضلانی« و «لاغر و بلند اندام» قرار داد. گروه اول برونگرا، گروه دوم پرانرژی و پرخاشگر، و گروه سوم درون‌گرا می‌باشند. در این زمینه تحقیقات گسترده و دامنه‌داری در دهه‌های اخیر صورت گرفته است.
  3. رفتار بدنی و تَکَوُّن خصلت‌ها: ابن‌سینا معتقد است اعمال انسان که به وسیله بدن و اعضای آن انجام می‌شود، در تکوّن خصلت‌ها و ملکات نقش تعین کننده‌ای دارد؛ زیرا احساس، تخیّل، غضب، بخل، عمل شجاعانه و مانند آن، در روح انسان هیئتی پدید می‌آورند که وقتی آن اعمال تکرار شود، ملکات پدیدار می‌شوند. بنابراین، تکرار افعال بدنی است که به صورت ملکات نفسانی در می‌آید و شخصیّت انسان را می‌سازد.
  4. بازتاب خوردنی‌ها بر حالات روحی: اندیشمندان تعلیم و تربیت، بر اساس یافته‌های زیستی، بر بازتاب غذاهای ویژه بر حالات روحی انسان تکیه کرده‌اند. تأثیر غذاها، میوه‌ها و سبزیجات بر جنین و تأثیر شیر مادر در تکوّن خصلت‌های کودک، حقیقتی انکار ناپذیر است. بازتاب مواد مخدر و شراب بر روحیات انسان نیز امری قطعی است.

پاسخ پرسش سوم

یکی از مسائل مورد اتفاق فیلسوفان متألّه، این است که پس از مرگ، روح انسان به دلیل تجرد و پیراستگی‌اش از ماده و خصوصیات آن و عدم انطباعش در ماده بدنی، باقی و جاودانه است؛ یعنی برای روح، فنا و زوال متصوّر نیست.

نکته‌ای که حائز اهمیت است این است که همین رفتار و اعمال انسان که به وسیله بدن و اعضای آن انجام می‌شود.

در روح انسان هیئت و ملکاتی را پدید می‌آورد که عامل اساسی ‌امتیاز انسان‌ها از یکدیگر است‌ و همین ‌ملکات و هیئت است‌ که ‌برای ‌انسان، فعلیّت‌ جدیدی‌ را پس از مرگ پی‌ریزی می‌کند و همین ملکات و هیئت، حقیقت انسان به شمار می‌روند و پس از مرگ، آثار ویژه‌ای از این‌ها بروز می‌نماید.

با این همه، سه مسئله باید مورد توجه قرار گیرد:

  1. پس از مرگ انسان، روح با کدامین بدن ارتباط برقرار می‌کند؟
  2. ارتباط روح با بدن دنیوی در برزخ چگونه است؟
  3. هنگام رستاخیز ارتباط روح با جسم دنیوی چگونه است؟

در ارتباط با سؤال‌های فوق، شرایع آسمانی و فلاسفه متأله اتفاق دارند که بعد از انقطاع روح از بدن دنیوی، روح انسان متوجه جدایی از حیات دنیوی می‌شود، تا مدتی در کنار جسم انسان می‌ماند و تغییر و تحولات جسم را (تا هنگام دفن کردن) دنبال می‌کند وارد می‌شود دوستان، خویشان و آشنایان او که قبلاً فوت کرده‌اند، به دیدار او می‌آیند و او نیز پس از مرگش، گاه‌گاهی به دیدار خانواده خود می‌رود.

نکته‌ای که عنوان شد این است که روح پس از مرگ نیز با جسم ارتباط دارد؛ آن هم به لحاظ اینکه زمان زیادی را با او به سر برده است؛ ولی از این جهت که برای انسان از لحظه مرگ، حیات دیگری آغاز خواهد شد، سؤال می‌شود که ارتباط روحی با کدامین بدن است؟ پاسخ این سؤال در روایات معصومین علیهم‌السلام چنین است که ارتباط روح در «عالم برزخ» با بدن مثالی است. البته هنگام رستاخیز، ارتباط روح با همین بدن دنیوی است و در حقیقت بازگشت روح به بدن به این معناست که چون بدن قوه پذیرش مجدد روح را دارد و زنده شده آن، خروج از قوه به فعل است و ربطی به بازگشت فعلیّت به قوه ندارد و چون اساس این مسئله، ضرورت ادیان الهی است و معاد، بازگشت اشیا با تمام وجودشان است؛ ضرورتاً این بازگشت باید با تمام وجود باشد.

منابع و مآخذ

1 ابن سینا، حسین بن عبدالله؛ الاشارات و التنبیهات؛ با شرح نصیرالدین‌طوسی‌ و شرح‌الشرح قطب الدین رازی، تهران: حیدری

2 ابن سینا؛ حسین بن عبدالله؛ الشفا الهیات؛ با تعلیقات صدرالمتألهین شیرازی، قم: بیدار

3 ابن سینا؛ حسین بن عبدالله؛ الشفا طبیعیات؛ قم: کتابخانه آیت‌اللّه مرعشی

4 ابن سینا، حسین بن عبدالله؛ القانون فی الطب؛ دار صادر، بیروت

5 ابراهیمی دینایی، غلامحسین؛ شعاع اندیشه و شهود؛ قم: حکمت

6 ارسطو؛ درباره نفس؛ ترجمه: علیمراد داوودی؛ تهران: حکمت

7 افلاطون؛ دوره آثار افلاطون؛ ترجمه: محمدحسن لطفی؛ تهران: خوارزمی

8 الفاخوری، حناوخلیل‌الجر؛ تاریخ‌فلسفه‌درجهان‌اسلامی، ترجمه: عبدالمحمد آیتی، تهران: سازمان انتشارات انقلاب اسلامی

9 بریه، امیل؛ تاریخ فلسفه، ترجمه علیمراد داوودی؛ تهران: مرکز نشر دانشگاهی

10 سهروردی، شهاب الدین؛ مجموعه مصنفات (عربی) تصحیح هانری کربن؛ تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی

11 سهروردی، شهاب الدین؛ مجموعه مصنفات (فارسی) تصحیح سیدحسین نصر؛ تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی

12 شریف، میان محمد؛ تاریخ فلسفه در اسلام (ترجمه فارسی) تهران: مرکز نشر دانشگاهی

13 شهرزوری، شمس الدین؛ شرح حکمة الاشراق؛ تصحیح حسین ضیایی تربتی؛ تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی

14 صدرالمتألهین شیرازی، محمد بن ابراهیم؛ الاسفار الاربعه، قم: مصطفوی

15 صدرالمتألهین شیرازی، محمد بن ابراهیم؛ مفاتیح الغیب، با تعلیقات ملاعلی نوری؛ تهران: وزارت فرهنگ و آموزش عالی

16 طریقی، شکراللّه؛ بیماری‌های روان‌تنی؛ تهران: انتشارات دانشگاه تهران

17 طباطبایی، محمدحسین؛ حیات پس از مرگ؛ چاپ در یاد نامه شهید مطهری

18 مصباح، محمدتقی، آموزش‌فلسفه؛ تهران: سازمان‌تبلیغات‌اسلامی

19 مطهری، مرتضی؛ مقالات فلسفی (3 ج) ؛ قم: صدرا

پایان مقاله


برچسب‌ها: ارواح